درد دل‌های مامان/ بهترین هدیه روز تولدم

داروهای ضد افسردگی سالمندان نی نی سایت خواص و مزایای شیردهی برای نوزادان و مادران بر کسی پوشیده نیست و به همین دلیل بیشتر مادران مایل هستند نوزادشان از شیر آن‌ها تغذیه کند و مادرانی که مبتلا به دیابت هستند نیز از این اصل جدا نیستند اما برخی مادران به علل مختلف همچون کم شدن شیرشان مجبور می‌شوند که نوزادشان را از شیر بگیرند تحقیقی که در مجله پزشکی شیردهی منتشر شد نشان داد خانم‌هایی که در دوران بارداری از بیماری دیابت رنج می‌برند، بیشتر اان دارد که شیر کمتری برای تعذیه نوزاد خود داشته باشند مطالعات پیشین در مورد شیردهی بیشتر بر این نکته تاکید داشتند که چاقی در زنانی که مقاوت به انسولین دارند و همچنین اضافه وزن افسردگی سالمندان pdf دارند، سبب کاهش شیردهی می‌شود مطالعات جدید در تکمیل مطالعات قبلی نشان دادند که مادرانی که اختلال تحمل گلوکز دارند، نیز شیردهی دشوارتری را من است تجربه کنند در واقع مادرانی که مبتلا به بیمای دیابت هستند به علت نقش مهم انسولین در شیردهی‌شان من است دیرتر بتوانند شروع به شیردهی کنند و کمی زودتر از سایر مادران مجبور شوند به علت کاهش شیرشان، نوزادشان را از شیر بگیرند علاوه بر این، شیردهی به این علت که شیر مادر حاوی لاکتوز که خود نوعی قند است، می‌تواند نیاز به انسولین را تا درصد کاهش دهد شیر دادن به نوزاد من است سبب کاهش قند و سطح گلوکز خون شود به همین علت مادران دیابتی به منظور پیشگیری بیقراری در سالمندان از هیپوگلیسمی باید از تغییرات سطح قند خونشان آگاه باشند و تحت نظر پزشک و با مشورت با او سطح قند خونشان را تنظیم کنند منبع باشگاه خبرنگاران جوان نی‌نی سایت روزهای آخر مهر به سختی شب می‌شد و شب‌هایش اصلا صبح نمی‌شد روزهای آخر بارداری بود و من هر روز که بیدار می‌شدم سن بارداری‌ام را از اول حساب می‌کردم بعد از کل نه ماه کم می‌کردم تا ببینم چقدر دیگر باید تحمل کنم یک روز وقتی بیدار شدم و حساب و کتاب کردم برای تسکین خودم گفتم تا آخر نه ماه، روز و شب دیگه مونده آخ که چقدر دلم لک زده واسه خوابیدن و غلت زدن تو رختخواب،دلم تنگ شده واسه اینکه تنمو حسابی کش و قوس بدم خدا میدونه تو درمان دارویی افسردگی در سالمندان خواب هم نمیدیدم یه روز حسرت این چیزا رو داشته باشم نمی‌دانم دفعه صد و چندم بود حساب می‌کردم که آخر مهر نه ماهم تمام می‌شود آن روز وقت دکتر داشتم و چون دکت قبلا نظر فطعی داده بود که شرایط زایمان طبیعی را ندا با خودم فکر کردم امروز وقت سزارین را قطعی کنم و کمی هم چانه بزنم شاید وقتم یکی دو روز جلوتر اد و توانستم با را زودتر زمین بگذا اما حساب خانم دکتر با حساب من یکی نبود با اینکه همیشه خیلی مهربان بود اما صدایش مثل پتک تو س فرود آمد وقت شما میشه آبان

درسته که آخر مهر نه ماهت تمومه اما باید بشه نه ماه و نه روز با خودم گفت واااااای حالا چکار کنم؟ روز دیگر هم اضافه شد! از مطب که نشانه های مرگ در سالمندان بیرون آمدم راه خانه ماد را در پیش گرفتم بلکه او دلداری‌ام بدهد شاید به نظر مسخره برسد که برای روز ناقابل آن طور عزا بگیری آن هم وقتی ماهش را گذرانده باشی اما تحمل روزهای آخر واقعا سخت است می‌خواستم در بغل ماد گریه کنم اما خجالت کشیدم ماد که انگار از حالت چهره‌ام حالم را فهمیده بود دلش سوخت و گفت مادر کاش می‌شد این بارت را خودم بکشم ولی تو رو اینقدر دونده نبینم کلافه بودم، یک گوشه کز کردم و نشستم اما صدای ماد را می‌شنیدم که در اتاق مهران، براد داشت از وضعیت من می‌گفت صدای خنده مهران که بلند شد لجم به حال من می‌خندید؟ دیدم از اتاق خارج شده و به سمت من می‌آید، خودم را به آن راه داروی ضد بیقراری زدم که متوجه نشده‌ام همین طور که به من نزدیک می‌شد خندید و گفت نه روز دیگه که میشه نه آبان! کلافه و عصبی گفتم خب که چی؟ آقای خوش خنده این بار بلندتر خندید و گفت آبان که تولد خودته! چه خوب از سال دیگه کادوتونو دو تا یکی می‌کنیم

خستگی و کلافگی یادم رفت با حاضر جوابی پریدم و گفتم بیخود! با این بهونه‌ها نمیتونی از کادو دادن در بری! اما خودم خنده‌ام گرفت اصلا به این موضوع که دخت در روز تولدم پا به این دنیا می‌گذارد فکر نکرده بودم در عوض به کادوی تولدم که قرار بود چند روز بعد بگی، چسبیده بودم درست مثل بچگی‌هایم که یواشکی و با فضولی سر در می‌آوردم که برایم چه کادویی گرفته‌اند اما درمان افسردگی در افراد مسن باز هم از گرفتن و دیدن کادویی که می‌دانستم چیست هیجان زده می‌شدم با خودم فکر کردم انگار این خانم خانم‌ها قرار است بیاید و تمام زندگی مرا حتی روز تولدم را مال خودش بکند از این فکرها خنده‌ای روی لبم نشست و غصه‌هایم را فراموش کردم ماد که فکر می‌کرد هنوز کلافه‌ام یک لیوان عرق نعنا دستم داد و گفت «میگذره مادر بهشت را که مفت و مسلم زیر پای مادر پهن نمی کنن با عشق مادری این روزگار هم میگذره » مثل همیشه حق با ماد بود گذشت و انتظا به سر رسید روز آبان موقع عمل سزارین دلم می خواست لحظه تولد دخت را مو به مو به خاطر بسپا اما بی‌حسی اجازه نمی‌داد

همه جا را خیلی تار می‌دیدم و صداها درمان بی قراری و اضطراب و صحبت‌ها هم واضح نبودند یادم نمی‌آید که صدای گریه دخت را شنیدم یا نه اما صدای دکتر را شنیدم که با تعحب گفت «وااااااای این بچه چقدر خوشگله » در همان حالت بی‌حسی از شنیدن این حرف ذوق کردم، بال درآوردم، در آسمان سیر می‌کردم که پرستار صورت فرشته‌ام را به صورتم چسباند نمی‌توانستم دخت را ببینم اما حسش می‌کردم، خیلی گ بود به محض با صورتم شروع به زدن کرد انگار از قحطی آمده بود، گرسنه و تشنه چشمهایم را م، نمی‌دانم صورتم از اشک غرق آب بود یا از یدن این مسافر کوچولو صدای خانم دکتر را شنیدم که روی به من گفت تولدت مبارک عزیزم، این هم هدیه خدای مهربون برای روز تولدت مامان سارا


درد دل‌های مامان/ بهترین هدیه روز تولدم